Part1
[ #Creepy Love ]
عشق ترسناک
✦..................................
ساعت 12:36 در بوسان
لارآ طبق معمول توی کلاس نشسته بود و با دقت به درس گوش میداد درس زبان انگلیسی! تنها درسی که بهش علاقه داشت و توش موفق بود نیم ساعت بعد زنگ کلاس خورد
استاد:درسمون تا همین جا بمونه جلسه بعدی از دوتا درس آخر امتحان میگیرم خسته نباشید بچه ها
*و از کلاس بیرون رفت*
لارا"وسایلمو سریع جمع کردم و به انا نگاه کردم که اروم اروم کتاب هاشو میذاشت توی کیفش
لارا:یااا زودباش دیگه
اخرین کتابشم گذاشت توی کیفش و رو به من گفت
آنا:خیلخب بابا چه عجله ای داری
چیزی نگفتم و از کلاس خارج شدیم تو حیاط بودیم که انا گفت
انا:چته باز رفتی تو خودت
"به همکلاسی هام نگاه میکردم که پدر مادرشون اومده بودن دنبالشون...
چیزی نگفتم که انا متوجه شد و اروم زد به بازوم
انا:سه سال از اون موضوع گذشته..اخه تو کی فراموش میکنی
لارا:نمیتونم..صحنه تصادف اصلا از جلو چشمم دور نمیشه
انا اومد و منو به اغوش کشید
چنددقیقه ای گذشت که از انا جدا شدم
انا:بابام اومدم دنبالم من دیگه برم مراقب خودت باش
لارا:باشه بعدا بهت زنگ میزنم
چشمکی بهم زد و به سمت ماشین رفت و سوار شد...
به دورو برم نگاه کردم که راننده نیومده بود گوشیمو در اوردم خواستم بهش زنگ بزنم که ماشینی بوق زد شیشرو داد پایین که دیدم تهیونگه لبخندی زدم و سوار ماشین شدم
لارا:سلام ته ته
تهیونگ خندید گفت
تهیونگ:اولا ته ته نه جناب کیم تهیونگ دوما من رانندت نیستم رفتی عقب نشستی
شونه ای بالا انداختم و بدون اینکه از ماشین پیاده بشم رفتم جلو نشستم و جدی گفتم
لارا:خوب شد جناب کیم تهیونگ
تهیونگ ماشین رو روشن کرد حرکت کرد و زیر لب گفت
تهیونگ:بی جنبه
لارا:راستی چرا تو اومدی دنبالم
تهیونگ:چند روز پیش بهت گفته بودم دیگه دلیلی واسه موندن به اینجا نداریم..فردا از اینجا میریم
با تعجب گقتم
لارا:بریم؟کجا بریم؟
تهیونگ:میریم سئول..دلیلی نداره دیگه اینجا بمونیم الانم که مامان بابا..
هوفی کشید و با ناراحتی گفت
تهیونگ:تویه مدرسه خوب ثبت نامت کردم کنار دانشگاهی که توش درس میخونم...
لارا:کاش میتونستم آنا رو هم با خودم بیارم..خیلی دلم براش تنگ میشه
تهیونگ:یااا اینجوری نکن هروقت دلت خواست میتونی ببینیش
خواستم چیزی بگم که گوشی تهیونگ زنگ خورد
ته:چطوری هیونگ
ته:کوک چی داری میگی*نگران*
ته:باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام
و گوشی رو قطع کرد
لارا:اتفاق بدی افتاده؟
تهیونگ:چیزی نیست
حرفی نزدم گوشیمو روشن کردم و دیدم که انا پیام داده..چقد خوبه این دختر مشغول حرف زدن باهاش شدم
روز بعد درحال جمع کردن وسایلم بودم که تهیونگ در زد
ته:میتونم بیام تو؟
لارا:بیا
اومد داخل نگاهی بهم انداخت روی تخت نشسته بودم و تنها عکس یادگاری پدر مادرم توی دستام بود و نگاش میکردم
نگاهی به عکس انداخت و لبخند تلخی زد
ساعت ها به عکس خیره بودیم مثل اینکه قراره تا ابد با این خاطره ها زندگی کنم... به خودم اومدم دیدم اشکام جارین تهیونگ منو به اغوش کشید و موهامو نوازش کرد
تهیونگ:هیششش گریه نکن...تو تنها کسی هستی که تو این دنیا برام ارزش داره...حتی نمیخوام یه خار تو پات بره
لارا:قول بده هیچوقت ترکم نکنی
تهیونگ:قول میدم که تا اخرین لحضه ای که نفس میکشم کنارت باشم و ازت مراقبت کنم
لبخندی زدم
لارا:نظرت چیه بریم اتاق مامان بابا؟خیلی وقته نرفتم
تهیونگ:چرا که نه
لبخندی زدم دستمو گذاشتم توی دستش و از اتاق بیرون اومدیم به سمت اتاق پدرمادرم حرکت کردیم اروم درو باز کردم و با تهیونگ وارد اتاق شدیم به سمت کمد رفتم و لباس های مامانم رو بو کشیدم اخ که چقد دلم تنگ شده واسه بوت مامان!
یکم اونجا موندیم که تهیونگ گفت
تهیونگ:بهتره دیگه بریم..
باشه ای گفتم در کمدو بستم و باز تهیونگ خواستیم از اتاق بیایم بیرون که صدایی باعث توقفمون شد...
برگشتم و نگاه کردم شت!!!
به گردنبندی که سه سال پیش روز تولد مادرم بهش هدیه داده بودم روی زمین افتاده بود..ولی چرا قبلا ندیدمش؟چطوری یهویی از بالا افتاده؟
تهیونگ من نگاه کرد و با تعجب گفت
تهیونگ:توام به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟
عشق ترسناک
✦..................................
ساعت 12:36 در بوسان
لارآ طبق معمول توی کلاس نشسته بود و با دقت به درس گوش میداد درس زبان انگلیسی! تنها درسی که بهش علاقه داشت و توش موفق بود نیم ساعت بعد زنگ کلاس خورد
استاد:درسمون تا همین جا بمونه جلسه بعدی از دوتا درس آخر امتحان میگیرم خسته نباشید بچه ها
*و از کلاس بیرون رفت*
لارا"وسایلمو سریع جمع کردم و به انا نگاه کردم که اروم اروم کتاب هاشو میذاشت توی کیفش
لارا:یااا زودباش دیگه
اخرین کتابشم گذاشت توی کیفش و رو به من گفت
آنا:خیلخب بابا چه عجله ای داری
چیزی نگفتم و از کلاس خارج شدیم تو حیاط بودیم که انا گفت
انا:چته باز رفتی تو خودت
"به همکلاسی هام نگاه میکردم که پدر مادرشون اومده بودن دنبالشون...
چیزی نگفتم که انا متوجه شد و اروم زد به بازوم
انا:سه سال از اون موضوع گذشته..اخه تو کی فراموش میکنی
لارا:نمیتونم..صحنه تصادف اصلا از جلو چشمم دور نمیشه
انا اومد و منو به اغوش کشید
چنددقیقه ای گذشت که از انا جدا شدم
انا:بابام اومدم دنبالم من دیگه برم مراقب خودت باش
لارا:باشه بعدا بهت زنگ میزنم
چشمکی بهم زد و به سمت ماشین رفت و سوار شد...
به دورو برم نگاه کردم که راننده نیومده بود گوشیمو در اوردم خواستم بهش زنگ بزنم که ماشینی بوق زد شیشرو داد پایین که دیدم تهیونگه لبخندی زدم و سوار ماشین شدم
لارا:سلام ته ته
تهیونگ خندید گفت
تهیونگ:اولا ته ته نه جناب کیم تهیونگ دوما من رانندت نیستم رفتی عقب نشستی
شونه ای بالا انداختم و بدون اینکه از ماشین پیاده بشم رفتم جلو نشستم و جدی گفتم
لارا:خوب شد جناب کیم تهیونگ
تهیونگ ماشین رو روشن کرد حرکت کرد و زیر لب گفت
تهیونگ:بی جنبه
لارا:راستی چرا تو اومدی دنبالم
تهیونگ:چند روز پیش بهت گفته بودم دیگه دلیلی واسه موندن به اینجا نداریم..فردا از اینجا میریم
با تعجب گقتم
لارا:بریم؟کجا بریم؟
تهیونگ:میریم سئول..دلیلی نداره دیگه اینجا بمونیم الانم که مامان بابا..
هوفی کشید و با ناراحتی گفت
تهیونگ:تویه مدرسه خوب ثبت نامت کردم کنار دانشگاهی که توش درس میخونم...
لارا:کاش میتونستم آنا رو هم با خودم بیارم..خیلی دلم براش تنگ میشه
تهیونگ:یااا اینجوری نکن هروقت دلت خواست میتونی ببینیش
خواستم چیزی بگم که گوشی تهیونگ زنگ خورد
ته:چطوری هیونگ
ته:کوک چی داری میگی*نگران*
ته:باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام
و گوشی رو قطع کرد
لارا:اتفاق بدی افتاده؟
تهیونگ:چیزی نیست
حرفی نزدم گوشیمو روشن کردم و دیدم که انا پیام داده..چقد خوبه این دختر مشغول حرف زدن باهاش شدم
روز بعد درحال جمع کردن وسایلم بودم که تهیونگ در زد
ته:میتونم بیام تو؟
لارا:بیا
اومد داخل نگاهی بهم انداخت روی تخت نشسته بودم و تنها عکس یادگاری پدر مادرم توی دستام بود و نگاش میکردم
نگاهی به عکس انداخت و لبخند تلخی زد
ساعت ها به عکس خیره بودیم مثل اینکه قراره تا ابد با این خاطره ها زندگی کنم... به خودم اومدم دیدم اشکام جارین تهیونگ منو به اغوش کشید و موهامو نوازش کرد
تهیونگ:هیششش گریه نکن...تو تنها کسی هستی که تو این دنیا برام ارزش داره...حتی نمیخوام یه خار تو پات بره
لارا:قول بده هیچوقت ترکم نکنی
تهیونگ:قول میدم که تا اخرین لحضه ای که نفس میکشم کنارت باشم و ازت مراقبت کنم
لبخندی زدم
لارا:نظرت چیه بریم اتاق مامان بابا؟خیلی وقته نرفتم
تهیونگ:چرا که نه
لبخندی زدم دستمو گذاشتم توی دستش و از اتاق بیرون اومدیم به سمت اتاق پدرمادرم حرکت کردیم اروم درو باز کردم و با تهیونگ وارد اتاق شدیم به سمت کمد رفتم و لباس های مامانم رو بو کشیدم اخ که چقد دلم تنگ شده واسه بوت مامان!
یکم اونجا موندیم که تهیونگ گفت
تهیونگ:بهتره دیگه بریم..
باشه ای گفتم در کمدو بستم و باز تهیونگ خواستیم از اتاق بیایم بیرون که صدایی باعث توقفمون شد...
برگشتم و نگاه کردم شت!!!
به گردنبندی که سه سال پیش روز تولد مادرم بهش هدیه داده بودم روی زمین افتاده بود..ولی چرا قبلا ندیدمش؟چطوری یهویی از بالا افتاده؟
تهیونگ من نگاه کرد و با تعجب گفت
تهیونگ:توام به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟
- ۳.۵k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط